افلاطون می گه: “ اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشقه”
تبلیغات
وبلاگ من
وضعیت یاهو
بایگانی
¯ نویسندگان
مهسا (315)
¯ موضوعات
عمومی (174)
عشق یعنی (4)
سخنانی از بزرگان (13)
جوک (2)
ازدواج برای آقایون و خانمها خوبه یا بد؟ (0)
کلام ساده (20)
شعر (17)
حرف دل (16)
عکس (13)
عشق از زبان بزرگان (16)
ماسه و کف (جبران خلیل جبران) (17)
رازهای عشق (13)
من آموخته ام (6)
???Did you know (1)
۳۰ قانون جهانی موفقیت (1)
روز شمار آرامش (۳۶۵ راز زندگی برای ۳۶۵ روز سال ) (1)
پیام زرتشت (1)
¯ آرشیو
فروردین 1387 (1)
اسفند 1386 (9)
مهر 1386 (3)
تیر 1386 (6)
فروردین 1386 (14)
بهمن 1385 (1)
آذر 1385 (4)
آبان 1385 (6)
شهریور 1385 (2)
مرداد 1385 (7)
تیر 1385 (8)
اردیبهشت 1385 (4)
فروردین 1385 (9)
اسفند 1384 (20)
بهمن 1384 (12)
آبان 1384 (19)
مهر 1384 (10)
شهریور 1384 (15)
مرداد 1384 (45)
تیر 1384 (25)
لینكدونی
لینكستان
جستجو
آمار وبلاگ
امروز : چهارشنبه 13 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
افلاطون می گه: “ اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشقه”
نوشته شده در سه شنبه 26 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در سه شنبه 26 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
اگر روزی دشمن پیدا كردی، بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی! اگر روزی تهدیدت
كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر
روزی تركت كردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد!
نوشته شده در سه شنبه 26 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در سه شنبه 26 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
عشق مانند ویلن است که گه گاه آهنگش متوقف می شود اما تارهایش همیشه در جای خود
محکمند.
بافر
عشقی که چشمان ما را باز و قلب هایمان را تسخیر می کند .موهبت صبر و شکیبایی را نیز به ما
ارزانی می دارد.
جبران خلیل جبران
نوشته شده در جمعه 22 تیر 1386 و ساعت 09:07 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
سلام ، بالاخره امتحان ها هم تمام شد و تونستم که بیام به وب ، امیدوارم که
حال همتون خوب باشه و خوش و موفق باشید و ممنون از تمام کسانی که توی
این مدت به من لطف داشتن و به من سر می زدند .
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
هرگز ناامید نشوید....
اگر به طلوع و غروب خورشید بنگری و بخندی، هنوز امیدواری ..
اگر زیبایی رنگ های گل كوچكی را درك كنی، هنوز امیدواری..
اگر لذت پرواز پروانه را درك كنی، هنوز امیدواری..
اگر لبخند كودك قلبت را شاد كند، هنوز امیدواری..
اگر خوبی های دیگران را ببینی، هنوز امیدواری..
اگر بارانی كه بر سقف اتاقت می بارد، تو را به خواب می برد، هنوز امیدواری..
اگر با دیدن رنگین كمان می ایستی و به زیبایی آن خیره می شوی، هنوز امیدواری..
اگر با شادی و خوشی با افراد جدید روبه رو می شوی، هنوز امیدواری..
اگر هنوز دست دوستی به سوی دیگران دراز می كنی، هنوز امیدواری..
اگر با دریافت نامه یا كارت غیرمنتظره ای، خوشحال و شگفت زده می شوی، هنوز امیدواری...
اگر از درد و رنج دیگران ناراحت و افسرده می شوی، هنوز امیدواری...
اگر هنوز به انتظار سال نو، چیدن سفره هفت سین و تحویل سال هستی، هنوز امیدواری...
اگر به فكر آرامش هستی، هنوز امیدواری...
اگر با نگاهی به گذشته، لبخند بزنی، هنوز امیدواری..
اگر با سختی ها روبه رو شوی و بجنگی، هنوز امیدواری..
امید زیباست و به ما انگیزه حركت می دهد...
وقتی ناامید می شویم، امید، خنده بر لب جان می آورد...
وقتی قلب مان به پیش نمی رود، امید پیشقدم می شود..
وقتی چشم مان نمی بیند، امید ما را به حركت وا می دارد..
امید نور را به اعماق تاریكی ها می برد...

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ
اریك باتروورت : هر چه موانع جدی تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پیروزی بیشتر است .
هرشل : یكی از راههای خوشبختی این است كه نسبت به كوچكترین نعمت ها شكرگزار باشیم .
زیگ زیگلر : یك انسان ناسپاس خوشبخت نشان بده .
كلمنت استون : شما همانی هستید كه فكر می كنید .
ناپلئون هیل : اگر باور داشته باشی كه می توانی , حتما می توانی .
فرانسیس بیكن : یك انسان خردمند فرصتها و شانس ها را می سازد , نه اینكه در انتظار آنها بنشیند .
استون : شجاعت داشته باش تا با حقیقت رو به رو شوی .
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ
هیچ کس با من در این دنیا نبود هیچ کس مانند من تنها نبود هیچ کس دردی ز
دردم بر نداشت بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت هیچ کس فکر مرا باور نکرد خطی از
شعری مرا از بر نکرد هیچ کس معنای آزادی نگفت در وجودم رد پایش را نجست
هیچ کس آن یار دلخواهم نشد هیچ کس دمساز و همراهم نشد هیچ کس جز من
چنین مجنون نبود در کلاس عاشقی دلخون نبود.
نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
مردها در چهارچوب عشق به وسعت غیرقابل تصوری نامردند .برای اثبات نامردی
شان همین بس که در مقابل عاشق و یک زن فریب خورده احساس می کنند
مردند.
تا هنگامیکه قلب زن تسلیم نشده .پست تر وسمج تر از یک سگ ولگرد .عاجزتر و
توسری خورتر از یک اسیر .پوزه بر خاک تر دست تمنا به گدایی عشق می کنند.اما
تا خاطرشان در تسلیم قلب زن راحت شد یکباره به یادشان می افتد که خدا مرده
شان آفریده و آن وقت کمال مردانگی را در شکنجه دادن و به زنجیر کشیدن قلب
اسیر زن می کنند:یعنی در بی نهایت نامردی .
نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -

دوستی هدیه پیچیده به ربانی نیست که من و تو به هم هدیه دهیم
دوستی عشق ورزیدن و خاطره هاست .......
که ما در این راه به هم هدیه می دهیم.
نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین 1386 و ساعت 11:04 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
آدمی ساخته افکار خویش است .فردا همان خواهد شد که امروز می اندیشیده است .
مترلینگ
آدم ولخرج امروز گدای فرداست . ابولعلای معری
نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین 1386 و ساعت 11:04 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
طناب

داستان درباره بک کوهورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود .او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آن چا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست .تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود . شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید . همه پیز سیاه بود . اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود .همان طور که از کوه بالا می رفت .چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و ر حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.همچنان که سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. حال فکر می کرد چقدر مرگ به او نزدیک است .ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد .بدنش در میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد کشید: ((خدایا کمکم کن ))
ناگان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد : (( از من چه می خواهی ؟))
- ای خدا نجاتم بده !
- واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم ؟
- البته که باور دارم .
-اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن .
یه لحظه سکوت کرد ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند . بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
و شما چقدر به طناب تان وابسته اید ؟
آیا حاضرید آن را رها کنید ؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید .
هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است .
هگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست .
به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.
نوشته شده در یکشنبه 12 فروردین 1386 و ساعت 08:04 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
دنیای ما همیشه زاییده افکار ما بوده و این تفکر ما بوده که دنیای ما را آقریده است .
شرط اساسی اعتماد به نفس خود شیفتگی است .
و اساسی ترین مانع اعتماد به نفس خود شکنی است .
نوشته شده در یکشنبه 12 فروردین 1386 و ساعت 08:04 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در شنبه 11 فروردین 1386 و ساعت 12:03 ب.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -