ماهیت هر انسان ، آن نیست که برایت آشکار می کند ،
بلکه آن چیزی است که نمی تواند آشکار نماید .
جبران خلیل جبران
تبلیغات
وبلاگ من
وضعیت یاهو
بایگانی
¯ نویسندگان
مهسا (315)
¯ موضوعات
عمومی (174)
عشق یعنی (4)
سخنانی از بزرگان (13)
جوک (2)
ازدواج برای آقایون و خانمها خوبه یا بد؟ (0)
کلام ساده (20)
شعر (17)
حرف دل (16)
عکس (13)
عشق از زبان بزرگان (16)
ماسه و کف (جبران خلیل جبران) (17)
رازهای عشق (13)
من آموخته ام (6)
???Did you know (1)
۳۰ قانون جهانی موفقیت (1)
روز شمار آرامش (۳۶۵ راز زندگی برای ۳۶۵ روز سال ) (1)
پیام زرتشت (1)
¯ آرشیو
فروردین 1387 (1)
اسفند 1386 (9)
مهر 1386 (3)
تیر 1386 (6)
فروردین 1386 (14)
بهمن 1385 (1)
آذر 1385 (4)
آبان 1385 (6)
شهریور 1385 (2)
مرداد 1385 (7)
تیر 1385 (8)
اردیبهشت 1385 (4)
فروردین 1385 (9)
اسفند 1384 (20)
بهمن 1384 (12)
آبان 1384 (19)
مهر 1384 (10)
شهریور 1384 (15)
مرداد 1384 (45)
تیر 1384 (25)
لینكدونی
لینكستان
جستجو
آمار وبلاگ
امروز : چهارشنبه 13 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
ماهیت هر انسان ، آن نیست که برایت آشکار می کند ،
بلکه آن چیزی است که نمی تواند آشکار نماید .
جبران خلیل جبران
نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1384 و ساعت 07:03 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1384 و ساعت 07:03 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در دوشنبه 22 اسفند 1384 و ساعت 07:03 ق.ظ
آنقدر به تاریکی لعنت نفرستید ، شمعی روشن کنید .
(کنفوسیوس )
نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1384 و ساعت 07:03 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -

تولدت مبارک عزیزم

نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند 1384 و ساعت 03:03 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
نمی توان عاشق یک مرده شد روزی که به عشقم پشت پا زدی در قلبم ترا کشتم
و در گوشه ای تاریک و سرد خاکت کردم . نمی توان عاشق یک مرده شد .
کشتمت تا همیشه همان طور که می پنداشتم در یادم بمانی . کشتمت تا نتوانم
ترا دروغ گو بخوانم.تو مرده ای و یک مرده نمی تواند احساس مرا به بازی بگیرد .
نمی شود عاشق یک مرده شد .می شود ؟

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند 1384 و ساعت 11:03 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
دلم گرفته آسمون از خودت هم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره دربه درم
نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند 1384 و ساعت 11:03 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -

ستاره
ای ستاره ها ، که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست!
نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟
در میان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آشتی ندیده اید؟
**********
این غبار محنتی که در دل فضاست،
این دیار وحشتی که در فضا رهاست،
این سرای ظلمتی که آشیان ماست،
در پی تباهی شماست!
**********
گوشتان اگر به ناله ی من آشناست،
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که می رسد ز گرد راه؛
از زمین فتنه گر حذر کنید!
پای این بشر اگر به آسمان رسد،
روزگارتان چو روزگار ما سیاه ست!
**********
ای ستاره ای که پیش دیده ی منی!
باورت نمی شود که:در زمین
هر کجا ، به هر که می رسی
خنجری میان مشت خود نهفته است
پشت هر شکو فه ی تبسمی
خار جانگداز حیله ای شکفته است!
**********
آنکه با تو می زند صلای مهر،
جز به فکر غارت دل تو نیست.
گر چراغ روشنی به راه توست،
چشم گرگ جاودان گرسنه ای ست!
**********
ای ستاره ، ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق ، زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند،
های های گریه ی شبانه است!
**********
ای ستاره باورت نمی شود:
در میان باغ بی ترانه ی زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید،
لب به خنده وا نکرده مرده است
پر چم بلند سرو راستی،
سر به خاک غم سپرده است
**********
ای ستاره، باورت نمی شود؛
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید،
دیگر از زمین رمیده است.
این سپیده ها سپیده نیستند.
رنگ چهره ی زمین پریده است!
**********
آن شقایق شفق، که می شکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق ،
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و اتش به آسمان رسیده است
**********
ابر های روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود،
پنبه هایی که داغ های کهنه است.
**********
ای ستاره، ای ستاره ی غریب!
از بشر مگوی و از زمین مپرس.
زیر نعره ی گلو له های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردناک،
از زوال چهره ها ی نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه ،
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان خداست
در جهنمی که پیش دیده ی خداست،
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها ، میان شعله ها
بیش از این مپرس!
بیش از این مپرس.
**********
ای ستاره ای ستاره ی غریب!
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم،
پس چرا به داد ما نمی رسد؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد؟؟!!
**********
بگذریم از این ترنه های درد
بگذریم از این فسا نه های تلخ
بگذر ازمن ای ستاره، شب گذشت
قصه ی سیاه مردم زمین،
بسته راه خواب ناز تو
می گریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو!
**********
ای که دست من به دامنت نمی رسد؛
اشک من به دامن تو می چکد!
**********
با نسیم دلکش سحر ،
چشم خسته ی تو بسته می شود
بی تو، در حصار این شب سیاه ،
عقده های گریه ی شبانه ام
در گلو شکسته می شود....
شب به خیر.
فریدون مشیری
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1384 و ساعت 11:03 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در پنجشنبه 11 اسفند 1384 و ساعت 11:03 ق.ظ
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1384 و ساعت 11:03 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
God gave you : 2legs2walk,2hands 2hold ,2eyes 2see.2ear2hear ....now
why did he give you only one heart? cas he gave the other 1 to someone
else 4 you to find and 2 keep 4ever
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1384 و ساعت 11:03 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
بیا قایم باشک بازی کنیم و در پی یکدیگر بگردیم
اگر در دلم پنهان شوی . یافتنت برایم دشوار نیست .
ولی اگر در لاک خویش پنهان شوی تلاش دیگران برای یافتن بیهوده خواهد بود .
جبران خلیل جبران
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1384 و ساعت 10:03 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی .
هرگز با فرض این که خودش
این چیزها را می داند از تحسین کردن غافل مشو .
مشکلی پیش نخواهد آمد
اگر بارها با خلوص نیت بگویی :
دوستت دارم.
گرچه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است .
اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند.
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1384 و ساعت 10:03 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1384 و ساعت 10:03 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در پنجشنبه 11 اسفند 1384 و ساعت 10:03 ق.ظ
عشق یک جسم مادی نیست که بتوان بر آن تامل نمود .
ساتیا سای بابا
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1384 و ساعت 10:03 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -