تبلیغات
آتش عشق - پست های شهریور 1384

به نام خدا

آتش عشق
امروز چهارشنبه 13 آذر 1387  به وبلاگ  آتش عشق  خوش آمدید


¿
پنجشنبه 10 شهریور 1384

به جای دسته گلی که فردا برقبرم نثار می کنی ، به جایی سیل اشکی که فردا در مزارم می ریزی ، امروز با تبسمی شادم کن ، به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برام مینویسی ، امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن .

(( من امروز به تو نیاز دارم ،نه فردا ))

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 09:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
پنجشنبه 10 شهریور 1384

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ


¿
پنجشنبه 10 شهریور 1384

   من می روم تنها تر از تنها خداحافظ

   ای مهربان در خواب و در رؤیا خداحافظ

    ای کاش فرصت بود تا این درد سنگین را

  فرصت نشد یک دردِ دل حتی خداحافظ

  با اینکه در شهر شما هر لحظه می مردم

  امٌا کسی نشناخت دردم را خداحافظ

 که آرزویم یک سلام تازه بود و بعد

  با تو نشستن تا دمِ...امّا...خداحافظ

 من بودم ویک کوچه ی بی رهگذر هر روز

  بی یک سلام ‌، احوال پرسی یا خداحافظ

 من می روم تا هر کجا..تا هیچ جا..تا..تا..

 ای شهر ای بی حسرت دریا خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ


¿
پنجشنبه 10 شهریور 1384

یک روز یک عنکبوت قرص x میخوره  از روز بعد قالی میبافه.

اگه بی مزه بود ببخشید.

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
پنجشنبه 10 شهریور 1384

کودکان اعتماد می کنند ، زیرا هرگز شاهد خیانت نبوده اند . معجزه آنگاه رخ می دهد که این اعتماد را در نگاه پیری فرزانه ببینیم .

بوبن

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ


¿
پنجشنبه 10 شهریور 1384

 رفتم پیش یک پیشی گفتم زنم میشی ؟ گفتش پررو نمیشی ؟ گفتم مثل شپشی . گم شی پیدا نمیشی .گفتش چقدر سریشی .گفتم اگه زنم شی از دستم راحت میشی .

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
پنجشنبه 10 شهریور 1384

 

ناپلئون میگه : حرفی رو بزن که بتونی بهش عمل کنی ...! چیزی رو بنویس که بتونی پاشو امضاء کنی ! چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی..

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 01:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
پنجشنبه 10 شهریور 1384

وقتی معلم پرسید عشق چند بخش ؟ زود دستمو بالا بردم گفتم یک بخش ، اما از وقتی تورو شناختم فهمیدم عشق 3 بخش : آتش دیدن تو ، شوق با تو بودن و اندوه بی تو بودن .

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 12:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
پنجشنبه 10 شهریور 1384

 

آنچه زیباست عزیز نیست ، آنچه که عزیز است زیباست سعی کن زیبایی در نگاه تو باشد نه آن چیزی که به آن نگاه می کنی .

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 12:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
پنجشنبه 10 شهریور 1384

sing as if no one is listening

 

dance as if no one is watching

 

love as you have never loved before

 

live as if heaven is here on earth

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 12:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
پنجشنبه 10 شهریور 1384

این متن را یک جایی دیدم خوشم اومد گفتم اینجا هم بزارم امیدوارم خوشتون بیاد.

                                                  به من بگو

مدت زیادی از تولد برادر ساکی کوچولو نگذشته بود. ساکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند. پدر و مادر می ترسیدند ساکی هم مثل بیشتر بچه ها چهار ، پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند .این بود که جوابشان همیشه نه بود. اما در رفتار ساکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم بای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند. ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانسند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند. آنها ساکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 12:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
پنجشنبه 10 شهریور 1384

حقیقت تلخ است اما نه به تلخی تنهایی تنهایی سخت است اما نه به سختی

جدایی می خواستم اسمتو روی سینه ام خال کوبی کنم اما ترسیدم که صدای

                                      قلبم تو رو اذیت کنه.

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 12:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
پنجشنبه 10 شهریور 1384

سلام به همه عزیزانی که به من لطف دارند و به من سرمیزنند یک مدت نشد که به روز کنم ببخشید و از همه دوستان خوبم که نتونستم به وبلاگ زیباشون سر بزن معذرت خواهی می کنم . موفق و پیروز باشید.

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 12:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -