آوای زندگی ام . به گوش زندگی ات نتواند رسید . ولی بیا با هم سخن گوییم باشد که
هراس تنهایی را احساس نکنیم.
تبلیغات
وبلاگ من
وضعیت یاهو
بایگانی
¯ نویسندگان
مهسا (315)
¯ موضوعات
عمومی (174)
عشق یعنی (4)
سخنانی از بزرگان (13)
جوک (2)
ازدواج برای آقایون و خانمها خوبه یا بد؟ (0)
کلام ساده (20)
شعر (17)
حرف دل (16)
عکس (13)
عشق از زبان بزرگان (16)
ماسه و کف (جبران خلیل جبران) (17)
رازهای عشق (13)
من آموخته ام (6)
???Did you know (1)
۳۰ قانون جهانی موفقیت (1)
روز شمار آرامش (۳۶۵ راز زندگی برای ۳۶۵ روز سال ) (1)
پیام زرتشت (1)
¯ آرشیو
فروردین 1387 (1)
اسفند 1386 (9)
مهر 1386 (3)
تیر 1386 (6)
فروردین 1386 (14)
بهمن 1385 (1)
آذر 1385 (4)
آبان 1385 (6)
شهریور 1385 (2)
مرداد 1385 (7)
تیر 1385 (8)
اردیبهشت 1385 (4)
فروردین 1385 (9)
اسفند 1384 (20)
بهمن 1384 (12)
آبان 1384 (19)
مهر 1384 (10)
شهریور 1384 (15)
مرداد 1384 (45)
تیر 1384 (25)
¯ صفحات
لینكدونی
لینكستان
جستجو
آمار وبلاگ
امروز : چهارشنبه 13 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
آوای زندگی ام . به گوش زندگی ات نتواند رسید . ولی بیا با هم سخن گوییم باشد که
هراس تنهایی را احساس نکنیم.
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 08:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -

در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر نرود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد زدیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در به در نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر بر نمی گردم.
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 08:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 08:10 ق.ظ
به نام آن مهربان سلام ....
دو خط موازی زائیده شدند .
پسركی در كلاس درس، آنها را روی كاغذ كشید
دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .
و در همان یك نگاه قلبشان تپید .
و مهر یكدیگر را در سینه جای دادند .
خط اولی گفت :
ما میتونیم زندگی خوبی داشته باشیم .
و خط دومی از هیجان لرزید .
خط اولی گفت میتونیم خانه ای داشته باشیم در یك صفحه دنج كاغذ .
من روزها كار میكنم ، میرم خط كنار یك جاده دور افتاده و متروك شوم ، یا خط كنار یك نردبام .
خط دومی گفت :
من هم میتونم خط كنار یك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، یا خط كنار
یك نیمكت خالی در یك پارك كوچك و خلوت .
خط اولی گفت :
چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت !!!
در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
و بچه ها تكرار كردند :
دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند
دو خط موازی لرزیدند .
به هم دیگر نگاه كردند .
و خط دومی زد زیر گریه
خط اولی گفت نه این امكان ندارد حتما یك راهی پیدا میشه .
خط دومی گفت شنیدی كه چی گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچ راهی وجود ندارد، ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه
خط اولی گفت : نباید ناامید شد .
ما از صفحه خارج میشیم و دنیا را زیر پا میذاریم . بالاخره كسی پیدا
میشود كه مشكل ما را حل كند.
خط دومی آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بیرون خزیدند
از زیر كلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای
دو خط موازی شروع شد .
آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهای سوزان ...
از كوهای بلند ...
از دره های عمیق ...
از دریاها ...
از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات كردند .
ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به
هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میكنید .
فیزیكدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان كنم .اگر می شد قوانین
طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیك وجود نداشت .
پزشك گفت : از من كاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .
شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل تركیب هستید . اگر قرار باشد
با یكدیگر تركیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید
رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا كن فیكون می شود
سیارات از مدار خارج میشوند كرات با هم تصادم می كنند نظام دنیا از هم
می پاشد . چون شما یك قانون بزرگ را نقض كرده اید .
فیلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقیضین محال است .
و بالاخره به كودكی رسیدند كودك فقط سه جمله گفت :
شما به هم می رسید
نه در دنیای واقعیات!!!
آن را در دنیای دیگری جستجو كنید!
دو خط موازی او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند
اما حالا یك چیز داشت در وجودشان شكل می گرفت .
« آنها كم كم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »
خط اولی گفت : این بی معنیست .
خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟
خط اولی گفت : این كه به هم برسیم .
خط دومی گفت : من هم همینطور فكر میكنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
یك روز به یك دشت رسیدند . یك نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میكرد .
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا كنیم .
خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه كاغذ بیرون می آمدیم
خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .
نقاش فكری كرد و قلمش را حركت داد !
و آنها دو ریل قطاری شدند كه از دشتی می گذشت و آنجا كه، خورشید
سرخ آرام آرام، پایین می رفت، سر دو خط موازی،
عاشقانه
به هم می رسید!
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 07:10 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
((یادآوردن جلوه ای است از دیدار و فراموشی گونه ای از آزادی))
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
آنچه را که مغزتان تصور کند و باور داشته باشد انسان می تواند آنرا به دست آورد.
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
ما باید به یکدیگر عشق بورزیم آنهم عشق شگرف ولی فارغ از عاطفی بودن و این
عشق عشقی است که سعی نکنیم نسبت به همدیگر احساس مالکیت داشته
باشیم .
پال توئیچل
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
برای ازدواج کردن لحظه ای درنگ نکنید . اگر زن خوبی نصیبتان شود خوشبخت
می گردید و اگر زن بدی گیرتان آمد فیلسوف می شوید.
سقراط
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 07:10 ق.ظ
راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند.
کاری مثل دادن هدیه ای کوچک . تحسین.لبخندی از روی محبت.
نگذار که جویبار محبت تان از کمی باران بخشکد.
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
سلام مرسی از تمام کسانی که توی این مدت به وبلاگ من سر زدن وای خیلی وقته که فرصت نشد بیام و به روز کنم خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود .حالا بالاخره بعد از چند مدت فرصت شد تا بیام به روز کنم امیدوارم خوشتون بیاد.
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -