تبلیغات
آتش عشق - پست های مرداد 1385

به نام خدا

آتش عشق
امروز چهارشنبه 13 آذر 1387  به وبلاگ  آتش عشق  خوش آمدید


¿
چهارشنبه 25 مرداد 1385

آموخته ام کههمیشه کسی هست که به ما احتیاج دارد.

 

آموخته ام کههیچ وقت هیچ وقت قضاوت نکنم.

 

آموخته ام که : انسان های بزرگ هم اشتباه می کنند.

 

آموخته ام که : همیشه همیشه بخندم.


آموخته ام که : هرگز نگذارم کسی عصبانیتم را ببیند.

 

آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم

نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد 1385 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
چهارشنبه 25 مرداد 1385

بیا بشین پای دلم

 

برای تو قصه بگم

 

جمله دوستت دارمو

 

آروم و پیوسته بگم

 

شعرامو واست بخونم

 

قدر چشاتو بدونم

 

فاصله ها را بشکنم

 

همیشه پیشت بمونم

 

تو آسمون هفتمین

 

برات یه قصری بسازم

 

سقفشو آینه کنم

 

فرششو از دل بسازم

 

چقد قشنگ شد قصرمون

 

من و تو توی آسمون

 

اینا همش کار خداست

 

کار خدای مهربون

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد 1385 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
شنبه 14 مرداد 1385

When you find a Dream inside your heart

 
Don't ever let it go

 
For Dreams are the tiny seeds from
 


Which Beautiful Tomorrows Grow

 

موقعی که رویای

 را درون قلب خود پیدا میکنید رهایش نکنید برای

 

اینکه رویاها بذرهای باریکی

 هستند که درفردای زیبا رشد خواهند کرد

 

 

نوشته شده در شنبه 14 مرداد 1385 و ساعت 10:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در شنبه 14 مرداد 1385 و ساعت 10:08 ق.ظ


¿
شنبه 14 مرداد 1385

Learn to understand first and

to be understood second.

یاد بگیرید اول درک کنید و بعد شما درک کنند

نوشته شده در شنبه 14 مرداد 1385 و ساعت 10:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در شنبه 14 مرداد 1385 و ساعت 10:08 ق.ظ


¿
شنبه 14 مرداد 1385

نوشته شده در شنبه 14 مرداد 1385 و ساعت 10:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در شنبه 14 مرداد 1385 و ساعت 10:08 ق.ظ


¿
چهارشنبه 4 مرداد 1385
هر وفت خودت را شناختی جامعه را نیز خواهی شناخت ژنرال دوگول

نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد 1385 و ساعت 05:07 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
چهارشنبه 4 مرداد 1385
دختر كوری تو این دنیای نامرد زندگی میكرد .این دختره یه دوست پسری داشت كه عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یكی پیدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتی كه دختره بینا شد دید كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش

نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد 1385 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -