تبلیغات
آتش عشق - پست های عمومی

به نام خدا

آتش عشق
امروز پنجشنبه 19 دی 1387  به وبلاگ  آتش عشق  خوش آمدید


¿
سه شنبه 17 بهمن 1385

كاری كه از آن می ترسید انجام دهید تا ترستان بریزد

آبراهام لینكلن

نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن 1385 و ساعت 08:02 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
سه شنبه 28 آذر 1385

امشب به خاطر غزل آخرم بخند.امشب که از همیشه شاعرترم بخند.تا پر شود نگاه من از رنگ زندگی.تا حس بودنت بشود باورم .بخند

نوشته شده در سه شنبه 28 آذر 1385 و ساعت 05:12 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در سه شنبه 28 آذر 1385 و ساعت 05:12 ق.ظ


¿
سه شنبه 28 آذر 1385

دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود. هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای و هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری. همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد

نوشته شده در سه شنبه 28 آذر 1385 و ساعت 05:12 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در سه شنبه 28 آذر 1385 و ساعت 05:12 ق.ظ


¿
دوشنبه 8 آبان 1385

 To the world you may be one person, but to one person you may be the world.

برای تمام دنیا تو فقط یک نفری...ولی کسی هست که تو برای او تمام دنیایی.


نوشته شده در دوشنبه 8 آبان 1385 و ساعت 11:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در دوشنبه 8 آبان 1385 و ساعت 11:10 ق.ظ


¿
دوشنبه 8 آبان 1385

نوشته شده در دوشنبه 8 آبان 1385 و ساعت 10:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
یکشنبه 7 آبان 1385
بهترم،چون...

همیشه یه دلیل خوب برای بخشیدن فرصتها به دیگران دارم.
البته بدون دلیل هم میشه بخشید.
ولی به نظر من آدم وقتی از بخشش لذت می‌بره و نمی‌ترسه كه یه دلیل  مهم برای انجامش داشته باشه
و دلیل من هم اینه :  هر چی بیشتر می‌بخشم بیشتر سعی می‌كنم یاد بگیرم كه بدست بیارم.
و اینقدر این كار رو انجام می‌دم تا یه روز
یاد بگیرم هر چی كه بخوام بدست بیارم.
به این می‌گن یه ثروتمند واقعی.

نوشته شده در یکشنبه 7 آبان 1385 و ساعت 11:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
یکشنبه 7 آبان 1385

سلام  خوبید ؟

بالاخره بعد از مدت ها باز اومدم  خیلی ممنون از تمام دوستانی که توی این مدت سر زدن .

نوشته شده در یکشنبه 7 آبان 1385 و ساعت 11:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
چهارشنبه 8 شهریور 1385

گنجشك و خدا

.....و گنجشك روی بلند ترین درخت دنیا نشسته و چشم به آدمیان دوخته بود عده ای را خشبخت دید و عده‌ای را بدبخت ، جمعی غرق در ثروت و جمعی دگر در فقر و تنگدستی ، دسته ای در سلامت و دسته ای به بیماری و ... هزاران گروه كه هر یك را حالی بود .

خدا گفت : به چه می نگری ؟

گنجشك گفت : به احوال آفریده هایت .

خدا گفت : چه میبینی ؟

گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است  كه عده ای بدین سان و عده ای ...

خدا گفت : آیا پاسخی بر شگفتیت می یابی ؟

گنجشك گفت : تنها بر این باورم كه در حق آفریده هایت ظلم نخواهی كرد .

خدا گفت : تندرستان را آفریدم تا به بیماران بنگرند و مرا برای سلامتی خود سپاس گویند و بیماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكیبایی به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصیبشان گردانم .توانگران را آفریدم تا به تهیدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرییشان شكر كنند و به فراموشی نسپارند تهیدستان را ... و تهیدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستیشان بخوانند .

و این همه را آفریدم تا در خوشحالی و بدحالی ، در سلامت و بیماری و در هر حال بیازمایمشان .هر كه را به واسطه آنچه می‌كند سوال خواهم كرد

نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور 1385 و ساعت 06:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در چهارشنبه 8 شهریور 1385 و ساعت 06:08 ق.ظ


¿
شنبه 14 مرداد 1385

When you find a Dream inside your heart

 
Don't ever let it go

 
For Dreams are the tiny seeds from
 


Which Beautiful Tomorrows Grow

 

موقعی که رویای

 را درون قلب خود پیدا میکنید رهایش نکنید برای

 

اینکه رویاها بذرهای باریکی

 هستند که درفردای زیبا رشد خواهند کرد

 

 

نوشته شده در شنبه 14 مرداد 1385 و ساعت 10:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در شنبه 14 مرداد 1385 و ساعت 10:08 ق.ظ


¿
شنبه 14 مرداد 1385

نوشته شده در شنبه 14 مرداد 1385 و ساعت 10:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در شنبه 14 مرداد 1385 و ساعت 10:08 ق.ظ


¿
چهارشنبه 4 مرداد 1385
دختر كوری تو این دنیای نامرد زندگی میكرد .این دختره یه دوست پسری داشت كه عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یكی پیدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتی كه دختره بینا شد دید كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش

نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد 1385 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
پنجشنبه 22 تیر 1385

خانه ام می گوید : ترک ام مکن که گذشته ات در من نهفته است.

راه نیز می گوید: در پی من بیا که آینده ات منم .

اما من به خانه و راه می گویم : مرا گذشته و آینده ای نیست .اگر بمانم ، در ماندنم رفتن است و اگربروم ، در رفتنم ماندن،

که تنها محبت و مرگ ، همه چیز را دگرگون توانند کرد.

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر 1385 و ساعت 11:07 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
پنجشنبه 22 تیر 1385

Better day

Some say they've seen better days

but not us

They don't have what we have
love, peace, health, and happiness

For every day when I wake up
I thank God I have you in my life

And every night when I go to sleep,
I reflect upon my day
And I'm glad you were a part of it

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر 1385 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در پنجشنبه 22 تیر 1385 و ساعت 10:07 ق.ظ