
دوستی هدیه پیچیده به ربانی نیست که من و تو به هم هدیه دهیم
دوستی عشق ورزیدن و خاطره هاست .......
که ما در این راه به هم هدیه می دهیم.
تبلیغات
وبلاگ من
وضعیت یاهو
بایگانی
¯ نویسندگان
مهسا (315)
¯ موضوعات
عمومی (174)
عشق یعنی (4)
سخنانی از بزرگان (13)
جوک (2)
ازدواج برای آقایون و خانمها خوبه یا بد؟ (0)
کلام ساده (20)
شعر (17)
حرف دل (16)
عکس (13)
عشق از زبان بزرگان (16)
ماسه و کف (جبران خلیل جبران) (17)
رازهای عشق (13)
من آموخته ام (6)
???Did you know (1)
۳۰ قانون جهانی موفقیت (1)
روز شمار آرامش (۳۶۵ راز زندگی برای ۳۶۵ روز سال ) (1)
پیام زرتشت (1)
¯ آرشیو
فروردین 1387 (1)
اسفند 1386 (9)
مهر 1386 (3)
تیر 1386 (6)
فروردین 1386 (14)
بهمن 1385 (1)
آذر 1385 (4)
آبان 1385 (6)
شهریور 1385 (2)
مرداد 1385 (7)
تیر 1385 (8)
اردیبهشت 1385 (4)
فروردین 1385 (9)
اسفند 1384 (20)
بهمن 1384 (12)
آبان 1384 (19)
مهر 1384 (10)
شهریور 1384 (15)
مرداد 1384 (45)
تیر 1384 (25)
لینكدونی
لینكستان
جستجو
آمار وبلاگ
امروز : چهارشنبه 13 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :

دوستی هدیه پیچیده به ربانی نیست که من و تو به هم هدیه دهیم
دوستی عشق ورزیدن و خاطره هاست .......
که ما در این راه به هم هدیه می دهیم.
نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین 1386 و ساعت 11:04 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385 و ساعت 10:04 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین 1385 و ساعت 12:03 ب.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در چهارشنبه 9 فروردین 1385 و ساعت 12:03 ب.ظ
این شعر از فروغ رو خیلی دوست دارم واقعاْ خیلی پر مفهومه
باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لب های من
تشنه ای سیراب شد . سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد .در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمیدانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذارد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه می خواهد زمن
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن .که من دیوانه ام
من به او می گویم ای ناآشنا
بگذر از من . من ترا بیگانه ام
آه از این دل .آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند 1384 و ساعت 08:02 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -

این دل به دریا می زند
تا به ساحل رسد
همه بادبان هایش شکسته اند .
اما استوار
رو به امیدواری
پر می کشد
تا به تو برسد .
نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن 1384 و ساعت 07:02 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در پنجشنبه 27 بهمن 1384 و ساعت 07:02 ق.ظ
من می روم تنها تر از تنها خداحافظ
ای مهربان در خواب و در رؤیا خداحافظ
فرصت نشد یک دردِ دل حتی خداحافظ
امٌا کسی نشناخت دردم را خداحافظ
که آرزویم یک سلام تازه بود و بعد
با تو نشستن تا دمِ...امّا...خداحافظ
من بودم ویک کوچه ی بی رهگذر هر روز
بی یک سلام ، احوال پرسی یا خداحافظ
من می روم تا هر کجا..تا هیچ جا..تا..تا..
ای شهر ای بی حسرت دریا خداحافظ
نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ
سکوت خروش موج با من می کند نجوا :
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت../ که هر کس دل به دریا زد ، رهایی یافت...
مرا آن دل که به دریا زنم نیست../ زپا این بند خونین برکنم نیست..
آنکه جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست.

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد 1384 و ساعت 08:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -

ای دیر بدست آمده بس زود برفتی آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
چون آرزوی تنگ دلان دیر رسیدی چون دوستی سنگدلان زود برفتی
زان پیش که در باغ وصال تو دل من از داغ فراق تو برآسود برفتی
ناگشته من از بند تو آزاد بجستی ناکرده مرا وصل تو خشنود
برفتی
آهنگ جان من دلسوخته کردی چون در دل من عشق بیفزود برفتی
چون در دل من عشق بیفزود برفتی
چون در دل من عشق بیفزود برفتی
نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در سه شنبه 18 مرداد 1384 و ساعت 06:08 ق.ظ
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت ... در تهاجم با
زمان ... آتش زدم ٬ کشتم
من به عشق منتظر بودن ... همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
یارم رفت ...

نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
گویند که گل حقیقت آفتاب است .... پس بیا در آفتاب بنشینیم و گل کنیم.
نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد 1384 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
پر پروانه به یک شعله بسوخت
سوزش شمع ز شب تا سحر است.
نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد 1384 و ساعت 09:07 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
دیشب بیاد تو
هفت اسمان را
به جستجوی ستاره ات بوییدم
سرت را روی شانه ام بگذار
دیگر برایت نه شمس می خوانم
نه حافظ نه سهراب
فقط تو
شعر تو را خواهم گفت.
نوشته شده در شنبه 1 مرداد 1384 و ساعت 08:07 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
ازدریا پرسیدم محبت چیست؟
گفت از من وسیع تر است .
از خورشید پرسیدم..محبت چیست؟
گفت از من گرمتر است.
ازمعشوق پرسیدم..محبت چیست؟
گفت نمیدانم. ولی هرچه است گناه نیست
ازعاشق پرسیدم..محبت چیست؟
گفت عشق میا ن عاشق ومعشوق.
نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر 1384 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در چهارشنبه 29 تیر 1384 و ساعت 12:07 ق.ظ