تبلیغات
آتش عشق - پست های حرف دل

به نام خدا

آتش عشق
امروز چهارشنبه 13 آذر 1387  به وبلاگ  آتش عشق  خوش آمدید


¿
چهارشنبه 20 تیر 1386

سلام  ، بالاخره امتحان ها هم تمام شد و تونستم که بیام به وب ، امیدوارم که

حال همتون خوب باشه و خوش و موفق باشید و ممنون از تمام کسانی که توی

این مدت به من لطف داشتن و به من سر می زدند .

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
یکشنبه 26 فروردین 1386

مردها در چهارچوب عشق به وسعت غیرقابل تصوری نامردند .برای اثبات نامردی

شان همین بس که در مقابل عاشق و یک زن فریب خورده احساس می کنند

مردند.

تا هنگامیکه قلب زن تسلیم نشده .پست تر وسمج تر از یک سگ ولگرد .عاجزتر و

توسری خورتر از یک اسیر .پوزه بر خاک تر دست تمنا به گدایی عشق می کنند.اما

تا خاطرشان در تسلیم قلب زن راحت شد یکباره به یادشان می افتد که خدا مرده

شان آفریده و آن وقت کمال مردانگی را در شکنجه دادن و به زنجیر کشیدن قلب

اسیر زن می کنند:یعنی در بی نهایت نامردی .

نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
جمعه 10 فروردین 1386

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیزم . بالاخره بعد از مدتها فرصت شد

تا باز دوباره بیام خیلی دوست داشتم که توی این مدت زودتر می تونستم  آپ کنم

ولی متاسفانه نشد اول اینکه سال جدید را خدمت تمام دوستان عزیزم تبریک

میگم و امیدوارم که تا حالا بهتون خوش گذشته باشه و امسال سال خوب و پر از

موفقیت و آرامش واسه همون باشه و دوم اینکه از تمام دوستانی که توی این مدت

لطف داشتند و به من سر زدن تشکر می کنم و شرمنده که نبودم به لطفشون

جواب بدم . امیدوارم که همه خوش و موفق باشید . فعلا خدا نگهدار

نوشته شده در جمعه 10 فروردین 1386 و ساعت 11:03 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
سه شنبه 28 آذر 1385

شعاری برای زیستن: حرمت اعتبار خودرا هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم موجودی بی نظیر و بی تشابه . و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود از کنار آنچه باقلب تو نزدیک است آسان مگذر بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد.

نوشته شده در سه شنبه 28 آذر 1385 و ساعت 05:12 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
دوشنبه 8 آبان 1385

باز هم به امید عشقی روزهایم سپری شد

اما افسوس افسوس که می دانستم این عشق بی فرجام است

اما باور نداشتم

تو را هدفی در زندگیم می پنداشتم

که آن هم سرابی بس نبود

خود می دانستم که عشق من عشقی یک طرفه است

خود می دانستم که بی دلیل پی یک هدف ناپایدار هستم

افسوس ـ افسوس که تو هم رفتی خود می دانستم که یک روز باید مرگ عشقت را باور کنم

و اکنون سردرگم در خودم و زندگیم هستم

و آن روز فرا رسید .

خدایا خدای مهربانم اخر چرا به هر که دل می بندم بی فایده است

تا به کی باید گرفتار عشق باشم و مرگ عشق را باور کنم

و او هم رفت و مرا با ذهنی آشفته رها کرد

خود می دانستم امید من پوچ است و اکنون به این باور رسیدم که امیدی بس پوچ بود

حال دوباره زندگیم دچار یاس و بی خیالی و پوچی گردیده است .

نمی دانم چه کنم ولی باز هم او را دوست دارم

دلم می خواد گریه کنم یا یک بار دیگر او را ببینم یا صدایش را بشنوم

عزیزترینم همیشه دوستت دارم و همیشه عاشق و خوش باشی

نوشته شده در دوشنبه 8 آبان 1385 و ساعت 10:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در دوشنبه 8 آبان 1385 و ساعت 10:10 ق.ظ


¿
چهارشنبه 25 مرداد 1385

بیا بشین پای دلم

 

برای تو قصه بگم

 

جمله دوستت دارمو

 

آروم و پیوسته بگم

 

شعرامو واست بخونم

 

قدر چشاتو بدونم

 

فاصله ها را بشکنم

 

همیشه پیشت بمونم

 

تو آسمون هفتمین

 

برات یه قصری بسازم

 

سقفشو آینه کنم

 

فرششو از دل بسازم

 

چقد قشنگ شد قصرمون

 

من و تو توی آسمون

 

اینا همش کار خداست

 

کار خدای مهربون

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد 1385 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
دوشنبه 7 فروردین 1385
سلام به تمام دوستان عزیز سال نو را تبریک میگم و امیدوارم که تا حالا بهتون خوش گذشته باشه و سالی خوب و پر از موفقیت و شادی و سلامتی واسه شما عزیزان آرزو میکنم. هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز

نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین 1385 و ساعت 12:03 ب.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿حرف دل
پنجشنبه 19 آبان 1384

با تو بودن هم دیری نپایید

بین ما هم همه چیز پایان یافت

توگفتی من معنای دوست داشتن را نفهمیدم 

اما افسوس ، صد افسوس که این تو بودی که هیچ معنای از دوستی را نفهمیدی

من و تو وصله ای که با هم جور نمی شد شاید این جور که تو می گویی من تو را نشناختم اما، اما به چه چیزی دل خوش می کردم

اگر فقط فقط یکبار آن هم یکبار از تو کلامی شیرین یا دوستت دارمی می شنیدم شاید این نبود پایان من و تو

اما تو که فکر می کنی من دوستی را نشناختم و دوست داشتن را نفهمیدم در اشتباهی دوستی عشق است محبت است گه گاهی دوستت دارم است دوستی در آن غرور معنا ندارد اما تو غرور داشتی شاید که من تو را نشناختم یا تو من را نشناختی ولی راه ما به هم وصل نمی شد من عاشق عشق و تو مست غرور .

راه ما راهی نبود که آخرش به هم برسیم راهی بود که بالاخره انتهایی داشت مثل دو خط موازی که هیچ وقت به هم نمی رسند نمی دانم ، نمی دانم شایدها و ندانستن های زیادی است که هیچ وقت آنها را نخواهیم فهمید این پایان راه بود راهی که ما همسفرانی خوب در آن نبودیم هرچه بود تمام شد تو رفتی و گفتی من هرگز تورا نخواهم دید تمام شد هر جا هستی خوش باشی همیشه آرزوم این بود که تو خوب باشی و غمی نداشته باشی برای همیشه خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان 1384 و ساعت 09:11 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در پنجشنبه 19 آبان 1384 و ساعت 09:11 ق.ظ


¿
سه شنبه 19 مهر 1384

سلام  مرسی از تمام کسانی که توی این مدت به وبلاگ من سر زدن وای خیلی وقته که فرصت نشد بیام و به روز کنم خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود .حالا بالاخره بعد از چند مدت فرصت شد تا بیام به روز کنم امیدوارم خوشتون بیاد.

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
پنجشنبه 10 شهریور 1384

به جای دسته گلی که فردا برقبرم نثار می کنی ، به جایی سیل اشکی که فردا در مزارم می ریزی ، امروز با تبسمی شادم کن ، به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برام مینویسی ، امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن .

(( من امروز به تو نیاز دارم ،نه فردا ))

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 09:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
پنجشنبه 10 شهریور 1384

سلام به همه عزیزانی که به من لطف دارند و به من سرمیزنند یک مدت نشد که به روز کنم ببخشید و از همه دوستان خوبم که نتونستم به وبلاگ زیباشون سر بزن معذرت خواهی می کنم . موفق و پیروز باشید.

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 12:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
پنجشنبه 27 مرداد 1384

ماه من کجایی خیلی دلم برات تنگ شده ، پس کی میایی؟

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد 1384 و ساعت 08:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
یکشنبه 23 مرداد 1384
دل
 

یه روز دل (که دیگه خسته شده بود از ناملایمتهای زمانه)نشست با خودش فکر کرد.

گفت تا کی باید بازیچه باشم؟

تا کی صداقت به خرج بدم و درشتی ببینم؟

تا کی محبت کنم و در عوض مظنون باشم و مورد تردید؟

تا کی جور نرمی ام را بکشم؟

تا کی با کوچکترین ملایمتی هیجان زده بشمو بعد...؟

با خودش گفت سنگ میشم تا دیگر نشکنم

سنگ میشم و میرم پیش سنگها تا دیگر عاشق نشم

پس سنگ شد و رفت میون سنگها نشست.ولی عاشق سنگها شد.

خیلی از این متن خوشم میاید .واقعا درسته این دل هر کاریش کنی بازم

آخر یک موقع عاشق میشه و درست بشه هم نیست.

موفق باشین.

نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد 1384 و ساعت 06:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -