سلام ، بالاخره امتحان ها هم تمام شد و تونستم که بیام به وب ، امیدوارم که
حال همتون خوب باشه و خوش و موفق باشید و ممنون از تمام کسانی که توی
این مدت به من لطف داشتن و به من سر می زدند .
تبلیغات
وبلاگ من
وضعیت یاهو
بایگانی
¯ نویسندگان
مهسا (315)
¯ موضوعات
عمومی (174)
عشق یعنی (4)
سخنانی از بزرگان (13)
جوک (2)
ازدواج برای آقایون و خانمها خوبه یا بد؟ (0)
کلام ساده (20)
شعر (17)
حرف دل (16)
عکس (13)
عشق از زبان بزرگان (16)
ماسه و کف (جبران خلیل جبران) (17)
رازهای عشق (13)
من آموخته ام (6)
???Did you know (1)
۳۰ قانون جهانی موفقیت (1)
روز شمار آرامش (۳۶۵ راز زندگی برای ۳۶۵ روز سال ) (1)
پیام زرتشت (1)
¯ آرشیو
فروردین 1387 (1)
اسفند 1386 (9)
مهر 1386 (3)
تیر 1386 (6)
فروردین 1386 (14)
بهمن 1385 (1)
آذر 1385 (4)
آبان 1385 (6)
شهریور 1385 (2)
مرداد 1385 (7)
تیر 1385 (8)
اردیبهشت 1385 (4)
فروردین 1385 (9)
اسفند 1384 (20)
بهمن 1384 (12)
آبان 1384 (19)
مهر 1384 (10)
شهریور 1384 (15)
مرداد 1384 (45)
تیر 1384 (25)
لینكدونی
لینكستان
جستجو
آمار وبلاگ
امروز : چهارشنبه 13 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
سلام ، بالاخره امتحان ها هم تمام شد و تونستم که بیام به وب ، امیدوارم که
حال همتون خوب باشه و خوش و موفق باشید و ممنون از تمام کسانی که توی
این مدت به من لطف داشتن و به من سر می زدند .
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
مردها در چهارچوب عشق به وسعت غیرقابل تصوری نامردند .برای اثبات نامردی
شان همین بس که در مقابل عاشق و یک زن فریب خورده احساس می کنند
مردند.
تا هنگامیکه قلب زن تسلیم نشده .پست تر وسمج تر از یک سگ ولگرد .عاجزتر و
توسری خورتر از یک اسیر .پوزه بر خاک تر دست تمنا به گدایی عشق می کنند.اما
تا خاطرشان در تسلیم قلب زن راحت شد یکباره به یادشان می افتد که خدا مرده
شان آفریده و آن وقت کمال مردانگی را در شکنجه دادن و به زنجیر کشیدن قلب
اسیر زن می کنند:یعنی در بی نهایت نامردی .
نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیزم . بالاخره بعد از مدتها فرصت شد
تا باز دوباره بیام خیلی دوست داشتم که توی این مدت زودتر می تونستم آپ کنم
ولی متاسفانه نشد اول اینکه سال جدید را خدمت تمام دوستان عزیزم تبریک
میگم و امیدوارم که تا حالا بهتون خوش گذشته باشه و امسال سال خوب و پر از
موفقیت و آرامش واسه همون باشه و دوم اینکه از تمام دوستانی که توی این مدت
لطف داشتند و به من سر زدن تشکر می کنم و شرمنده که نبودم به لطفشون
جواب بدم . امیدوارم که همه خوش و موفق باشید . فعلا خدا نگهدار
نوشته شده در جمعه 10 فروردین 1386 و ساعت 11:03 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
شعاری برای زیستن: حرمت اعتبار خودرا هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم موجودی بی نظیر و بی تشابه . و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود از کنار آنچه باقلب تو نزدیک است آسان مگذر بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد.
نوشته شده در سه شنبه 28 آذر 1385 و ساعت 05:12 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
باز هم به امید عشقی روزهایم سپری شد
اما افسوس افسوس که می دانستم این عشق بی فرجام است
اما باور نداشتم
تو را هدفی در زندگیم می پنداشتم
که آن هم سرابی بس نبود
خود می دانستم که عشق من عشقی یک طرفه است
خود می دانستم که بی دلیل پی یک هدف ناپایدار هستم
افسوس ـ افسوس که تو هم رفتی خود می دانستم که یک روز باید مرگ عشقت را باور کنم
و اکنون سردرگم در خودم و زندگیم هستم
و آن روز فرا رسید .
خدایا خدای مهربانم اخر چرا به هر که دل می بندم بی فایده است
تا به کی باید گرفتار عشق باشم و مرگ عشق را باور کنم
و او هم رفت و مرا با ذهنی آشفته رها کرد
خود می دانستم امید من پوچ است و اکنون به این باور رسیدم که امیدی بس پوچ بود
حال دوباره زندگیم دچار یاس و بی خیالی و پوچی گردیده است .
نمی دانم چه کنم ولی باز هم او را دوست دارم
دلم می خواد گریه کنم یا یک بار دیگر او را ببینم یا صدایش را بشنوم
عزیزترینم همیشه دوستت دارم و همیشه عاشق و خوش باشی
نوشته شده در دوشنبه 8 آبان 1385 و ساعت 10:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در دوشنبه 8 آبان 1385 و ساعت 10:10 ق.ظ

بیا بشین پای دلم
برای تو قصه بگم
جمله دوستت دارمو
آروم و پیوسته بگم
شعرامو واست بخونم
قدر چشاتو بدونم
فاصله ها را بشکنم
همیشه پیشت بمونم
تو آسمون هفتمین
برات یه قصری بسازم
سقفشو آینه کنم
فرششو از دل بسازم
چقد قشنگ شد قصرمون
من و تو توی آسمون
اینا همش کار خداست
کار خدای مهربون
نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد 1385 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین 1385 و ساعت 12:03 ب.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
توگفتی من معنای دوست داشتن را نفهمیدم
اما افسوس ، صد افسوس که این تو بودی که هیچ معنای از دوستی را نفهمیدی
من و تو وصله ای که با هم جور نمی شد شاید این جور که تو می گویی من تو را نشناختم اما، اما به چه چیزی دل خوش می کردم
اگر فقط فقط یکبار آن هم یکبار از تو کلامی شیرین یا دوستت دارمی می شنیدم شاید این نبود پایان من و تو
اما تو که فکر می کنی من دوستی را نشناختم و دوست داشتن را نفهمیدم در اشتباهی دوستی عشق است محبت است گه گاهی دوستت دارم است دوستی در آن غرور معنا ندارد اما تو غرور داشتی شاید که من تو را نشناختم یا تو من را نشناختی ولی راه ما به هم وصل نمی شد من عاشق عشق و تو مست غرور .
راه ما راهی نبود که آخرش به هم برسیم راهی بود که بالاخره انتهایی داشت مثل دو خط موازی که هیچ وقت به هم نمی رسند نمی دانم ، نمی دانم شایدها و ندانستن های زیادی است که هیچ وقت آنها را نخواهیم فهمید این پایان راه بود راهی که ما همسفرانی خوب در آن نبودیم هرچه بود تمام شد تو رفتی و گفتی من هرگز تورا نخواهم دید تمام شد هر جا هستی خوش باشی همیشه آرزوم این بود که تو خوب باشی و غمی نداشته باشی برای همیشه خداحافظ
نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان 1384 و ساعت 09:11 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در پنجشنبه 19 آبان 1384 و ساعت 09:11 ق.ظ
سلام مرسی از تمام کسانی که توی این مدت به وبلاگ من سر زدن وای خیلی وقته که فرصت نشد بیام و به روز کنم خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود .حالا بالاخره بعد از چند مدت فرصت شد تا بیام به روز کنم امیدوارم خوشتون بیاد.
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
به جای دسته گلی که فردا برقبرم نثار می کنی ، به جایی سیل اشکی که فردا در مزارم می ریزی ، امروز با تبسمی شادم کن ، به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برام مینویسی ، امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن .
(( من امروز به تو نیاز دارم ،نه فردا ))
نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 09:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
سلام به همه عزیزانی که به من لطف دارند و به من سرمیزنند یک مدت نشد که به روز کنم ببخشید و از همه دوستان خوبم که نتونستم به وبلاگ زیباشون سر بزن معذرت خواهی می کنم . موفق و پیروز باشید.
نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 12:09 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
ماه من کجایی خیلی دلم برات تنگ شده ، پس کی میایی؟

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد 1384 و ساعت 08:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -
دل | |
یه روز دل (که دیگه خسته شده بود از ناملایمتهای زمانه)نشست با خودش فکر کرد. گفت تا کی باید بازیچه باشم؟ تا کی صداقت به خرج بدم و درشتی ببینم؟ تا کی محبت کنم و در عوض مظنون باشم و مورد تردید؟ تا کی جور نرمی ام را بکشم؟ تا کی با کوچکترین ملایمتی هیجان زده بشمو بعد...؟ با خودش گفت سنگ میشم تا دیگر نشکنم سنگ میشم و میرم پیش سنگها تا دیگر عاشق نشم پس سنگ شد و رفت میون سنگها نشست.ولی عاشق سنگها شد. خیلی از این متن خوشم میاید .واقعا درسته این دل هر کاریش کنی بازم آخر یک موقع عاشق میشه و درست بشه هم نیست. موفق باشین. |
نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد 1384 و ساعت 06:08 ق.ظ توسط : مهسا
ویرایش شده در - و ساعت -